|
★ღ دل نوشته ღ★ |
** به نام آنکه با محبت خویش قفل پوسیده دلها را شکست و مهر محبت را به دلها راه داد**
خدا را خیلی دوست دارم به همین خاطر است که همیشه عزیزترین کسانم را به او می سپارم خدای مهربان مواظب تنها عشقم باش که خیلی دوستش دارم
خداحافظ برای تو چه آسون بود خداحافظ برای تو فقط رفتن خداحافظ برای تو رهایی داشت خداحافظ طلوع تو غروب من
کاش قلبم درد تنهایی نداشت برگ های آخر تقویم عشق کاش می شد راه سرد عشق را
نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد، همه گویند:عجب شاد است،عجب خندان، مردم چه میدانند که من دنیایی از اشکم….
در جهان مثل غریبانم نمیدانم چرا؟ هرکه را جای محبت جان فدایش میکنم
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک
اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت
روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت
به هماتاقیش روی تخت بخوابد. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد. روزها و هفتهها سپری شد.یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند. میروی تا با نبودن عشق را پر پر کنی میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی
در انتهای نگاهت،
خدایا توانم ده تا دوست بدارم بی چشم داشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا
آشنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانیم شاید این سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است دور از هم ولی با هم همیشه از خودم می پرسیدم که چقدر با جدایی فا صله دارم هیچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدایی این قدر نزدیک باشد ولی خیالی نیست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم نیست جای گرفتن در قلب هم اصل است صادقانه بگویم:
همیشه در قلب و ذهنم جای داری قلم ناتوانم از نوشتن نام عشق گریزان بود اما روزی او هم نوشت چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به یاد دارم همان که الهام دهنده ی روحم بود و خاطره ی زندگیم شد شاید با تــــو بودن خیلی وقت است که گذشته اما با فکر تــــو بودن هنوز هم باقی است
میروم پشت سرم چشم تو وا می ماند شعر این کودک دلگیر در این شهر غریب اگر این بغض امانم بدهد می گویم
این چندتا مطلبی که نوشتم همش بخاطر داداش مجیدو آجی مریم بود. شاید تصمیمم عوض شد ودوباره مزاحم وقت با ارزشتون شدم. دوستتون دارم. ![]()
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به تاراج می برد، اندیشه های منفی خود او است.
گـــاهی بـاید به دور خـود یک دیــوار تنهایی کشید نـه بـرای اینکه دیگران را از خـودت دور کنی نه…. بلکـه بـرای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند!
تنهائی آدمی را عوض میکند. از تو چیزی میسازد که هیچ وقت نبودی گاهی آنقدر بی تفاوت می شوی که حتی اگر در جائی با هم دیدیشان حتی پلک هم نزنی! گاه آنقدر حساس که خاطره هایش تو را یکسره خاکستر کند! آنقدر با خودت حرف می زنی که وقتی به او رسیدی لام تا کام دهانت باز نمی شود . …………..
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |